.:کد لوگو ما:.
{البوم کل}
امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمىخواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»
رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.
جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مىرساند و مىگويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»
وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مىگردد. راست گفت خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!»
جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!» .................
از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت حرم تو كنند.»
على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!»
اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبىاكرم(ص) مىگفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مىگردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»
من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مىگفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مىگذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.» ........................
1)موضوع : شرح صدر و سبکباری پیامبر (ص)
الم نشرح لک صدرک (انشراح/1)
آیا به تو شرح صدر ندادیم؟
2)موضوع : قلب پیامبر (ص) فرودگاه وحی الهی
نزل به الروح الامین علی قبلک(شعرا /193)
روح الامین (جبرئیل) قرآن را بر قلب تو نازل کرد.
3)موضوع: پیامبر مبشر
و بشر المومنین بان لهم من الله فضلا کبیرا(احزاب /47)
مومنان را بشارت ده که خدا را بر انان فضل و رحمت بزرگ خواهد بود.
4)موضوع:پیامبر جهانی
و ما ارسلناک الا کافه للناس (سباء/28)
و ما تو را جز برای همه ی مردم نفرستادیم.
5)موضوع: پیامبر (ص) عاری از هوی و هوس
و ما ینطق عن الهوی (نجم/3)
پیامبر (ص) از روی هوی و هوس سخن نمی گوید.
کل ایات در ادامه مطلب
من الله التوفیق
التماس آ آ
1)ابواء 2)بواط 3)ذوالعشيره 4)بدر اولي
5)بدر كبري 6)بني سليم 7)سويق 8)ذي امر
9)احد 10)نجران 11)حمراءالاسد 12)بني النظير
13) ذات الرقاق 14) بدر ثاني 15) دومة الجندل 16)خندق
17)بني قريظه 18)بني قروه 19)بني لحيان 20)بني الالمصطلق
21) حديبيه 22)خيبر 23)فتح مكه 24)حنين
25)طائف 26)تبوك
بيو گرافي
مقام: امام چهارم
نام : علي
لقب : زين العابدين - سجاد
كنيه: ابو محمد
نام پدر: حسين
نام مادر : شهربانو
تاريخ ولادت: 5 شعبان
مدت امامت : 35 سال
مدت عمر: 57 سال
تاريخ شهادت : 12 محرم
قاتل : هشام
محل دفن : بقيع
تعداد فرزندان : 11 پسر و 4 دختر
مختصري از زندگينامه
حضرت امام سجاد (ع) در سال 38 هجري قمري در مدينه منوره چشم به جهان گشودند . آن حضرت يكي از همرراهان امام حسين در حماسه جاويد كربلا بود ، كه مشيت الهي ايشان را براي امامت محفوظ نگه داشت. آن امام گرامي به همراه حضرت زينب در طول اسارت در كوفه و شام مسؤوليت خطير تبليغ و رساندن پيام امام حسين را به دوش داشتند و پس از گذارانيدن دوران اسارت به مدينه بازگشتند و ايشان در آنجا به نشر معارف اسلامي در ميان شيعيان پرداخت . از جمله آثر آن امام گرامي مجموعه ادعيه اي است كه در كتابي به نام صحيفه سجاديه كه به زبوز آل محمد ننيز مشهور مي باشد گرد آمده و در آن معرف اسلامي به صورت دقيقي بيان شده است و آن حضرت در سال 95 هجري مسموم و به شهادت رسيدند.
روايت شده كه مردي نزد علي بن حسين آمد و از حال خود شكايت مي كرد و آن حضرت فرمود :
بيچاره فرزند آدم در هر روزي سه مصيبت دارد و از هيچ يك عبرت نمي گيرد در صورتي كه اگر عبرت مي گرفت گرفتاري ها و كار هاي دنيوي بر او آسان مي گشت
مصيبت اول روزي است كه از عمرش كاسته مي شو اگر نقصاني در مال او پديد ايد ، سخت غمگبن مي گردد با اين كه مال جبران پذير است ولي عمر قابل جبران نيست
مصيبت دوم آن است كه روزي خود را دريافت مي كند اگر از راه حلال به دست آورد از او حساب مي خواهند و اگر از حرام باشد او را عقاب مي كنند .
مصيبت سوم كه از همه بزرگتر است ۀ پرسيدند آن كدام است ؟ فرمود : هر روزي را كه به شب مي برد يك مرحله به آخرت نزديك شده ولي نمي داند به بهشت نزديك شده يا به دوزخ ؟ ! او فرمود فرزند آدم روزي كه از مادر متولد مي شود از تمام عمرش بزرگتر است زيرا در آن موقع تمام سرمايه عمرش را دارا مي باشد وبه تدريج از سرمايه عمر او كاسته مي شود دانشمندان مي گويند : اين سخن را پيش از علي بن الحسين كسي نگفته است [1] .

زندگاني پيامبر قبل از رسالت
ولادت و دوران كودكى
ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند .
در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار .
در السيرة الحلبية مى نويسد : «ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع» به دنيا آمد .
بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماه هاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت. پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است؛ حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت .
در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه .
در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين .
دوران شيرخوارگي وکودکي
گويند پيامبر (ص) فقط سه روز – يا به نقلي هفت روز- از مادر گراميشان حضرت آمنه (س) شير خورده اند و پس از آن طبق رسم بزرگان عرب براي ايشان دايه انتخاب کردند.در تاريخ اين دايه ها را دوتن گفته اند که به ترتيب زير مي باشند :
1- ثُوُيبِه َاسلَميه ؛که مدتي به پيامبر(ص)شير داد. به خاطر اين امر او تا آخر عمرش مورد احترام رسول خدا(ص) و همسر گراميشان حضرت خديجه(س) بود و رسول خدا از شنيدن خبر فوت او متاثر گشتند.
2- حليمه سعديه ؛ دختر ابو ذُؤيب که سه فرزند داشته و يکي از فرزندان او هم از پيامبر(ص) پرستاري کرده است.
اعراب به چند منظور فرزندان خود را به دايه ها مي سپردند:
اولا اينکه فرزندان آنها در محيط صحرا پرورش يابند و در هواي پاک آنجا بدنشان سالم وقوي شود.
ثانيا از آنجائي که مردم صحرا کمتر با ملتها و زبانهاي ديگر برخورد و اختلاط داشتند زبان خالص عربي را به خوبي ودرستي ياد بگيرند.
ثالثا اينکه ازبيماري ها از جمله وبا که گاه وبيگاه در مکه شايع مي شد،در امان بمانند.
بعد از 4 ماه ازولادت پيامبر(ص) ، دايه هاي قبيله بني سعد به مکه آمدند و از آنجائي که پيامبر(ص) فقط از سينه حليمه شير خورد، ايشان را به حليمه دادند.
حليمه مي گويد از روزيکه پيامبر(ص) به خانه او رفتند، خير و برکت هم ، به خانه او آمد و روز به روز بيشتر شد و گله و دارايي اش فزوني يافت .با وجود اينکه صحرا ها وشهرها را خشکسالي فرا گرفته بود، گوسفندان آنها فربه و سير بوده، شير داشتند. همچنين درختان خشکيده خانه آنها سرسبز وبا طراوت شدند و شتر آنها که شيرش خشک شده بود، شير بسياري داشت.
همينطور بيماراني که به نزد آنها ميرفتند به برکت پيامبر(ص) شفا مي يافتند.
مدت پنج(يا شش سال) پيامبر(ص) در ميان قبيله بني سعد بوده و رشد و نمو کافي نمودند و در اين مدت حليمه دو يا سه بار ايشان را نزد مادرشان برده ودر مرتبه آخر نيز ايشان را براي هميشه به آمنه(س) بازگردانيد.
گفته مي شود، هنگامي که پيامبر (ص) با خديجه (س) ازدواج نمودند، حليمه نزد آنها رفته و از خشکسالي نزد ايشان شکايت نمود.آن حضرت نيز تعدادي گوسفند و شتر به حليمه دادند و او نزد خانواده اش بازگشت. همچنين بعد از بعثت پيامبر(ص) بود که حليمه نزد ايشان آمد وخود و همسرش اسلام آوردند.
دوران نوجواني
هنگامي که پيامبر (ص) شش ساله شدند، مادر گراميشان تصميم گرفتند که ايشان رابراي ديدن اقوام و خويشان، همچنين زيارت قبر پدر، به يثرب ببرند . آنها يک ماه در يثرب ماندند.
در هنگام بازگشت به مکه، حضرت آمنه(س)بيمار شده و در بين راه در گذشتند. پس از مرگ مادر، عُبّدالمطلّب، جد ايشان که بزرگ قريش بوده، شکوه پادشاهان و هيبت پيامبران را داشت، سرپرستي رسول خدا(ص)را به عهده گرفت. گويند در کنار کعبه براي عبدالمطلب فرشي را مي گستردند که به احترام او هيچکس برروي آن جز خود او نمي نشست، و فرزندانش در کنار او مي ايستادند . اما هنگامي که محمد خردسال(ص) به جمع نزديک ميشد ، عبدالمطلب او را درکنار خود روي فرش جاي ميداد و ميگفت : به خدا سوگند که او مقامي بس بزرگ و والا دارد. گويي ميبينم که روزي ميرسد که او سرور شما خواهد شد.
هنگامي که پيامبر(ص)هشت ساله شدند ،عبدالمطلب نيز از دنيا رفت که رسول خدا (ص) از اين واقعه بسيار اندوهگين شدند.
پس از آن سرپرستي پيامبر(ص) به ابوطالب (ع) عموي گرامي ايشان و بزرگ قريش رسيد. ابوطالب (ع)نيز پيوسته مراقب و مواظب ايشان بود.با اينکه ابوطالب(ع)وضع مالي نسبتا خوبي نداشت ، خود و همسر گراميشان فاطمه بنت اسد (مادر گرامي حضرت علي(ع)) در خدمت ونگهداري ايشان کوشا بودند.
حضور پيامبراکرم(ص) در خانه عمو عادي نبود.آنجا نيز نشانه هاي بزرگي ايشان همه جا ديده ميشد وخير و برکت به خانه ابوطالب(ع) آمده بود. فاطمه بنت اسد ميگويد از زماني که پيامبر(ص) به خانه آنها آمده بود ، درختي که ساليان سال خشک بود،سبز شده و ميوه ميداد.
همچنين ازابوطالب (ع) نقل است در شبها ازآن حضرت، سخنان ودعاها و مناجاتهايي مي شنيدند ورسم عرب نبود که در هنگام غذا خوردن و آشاميدن نام خدا را ببرند ، اما برخلاف آنها پيامبر(ص)ازهمان سنين طفوليت عادت داشتندکه تا نام خدا را نمي برند، نمي خوردند و نمي آشاميدند و هنگامي که از طعام دست مي کشيدند، شکر خدا را مي کردند.
سفر به شام
بازرگانان قريش براي تجارت طبق معمول ، هر سال يكبار به سوي شام و يكبار به سوي يمن مي رفتند.
ابوطالب (ع) شيخ قريش، نيز گاهي در اين سفرهاي تجارتي شركت مي كردند. هنگامي كه پيامبر (ص) دوازده ساله بودند به همراه عمويشان در يكي از اين سفرهاي تجارتي شركت نمودند.(همانطور که گفته شد ، پس از مرگ عبدالمطلب پيامبر (ص) تحت كفالت عموي خويش حضرت ابوطالب بودند.)
كاروان هنوز به مقصد خويش نرسيده بود كه در بيرون شهر"بّصري" توقف كوتاهي كرد.
ساليان درازي بود كه راهبي به نام "بُحيرا" كه دانشمند مذهب حضرت مسيح (ع) بود و اطلاعات وسيع و دقيقي از آن داشت، در صومعه خود در اين سرزمين زندگي ميكرد. بُحيرا هنگام عبور اين کاروان برخلاف ساليان گذشته از صومعه خود بيرون آمد و آنها را به غذا دعوت كرد. او در تمام مدت پذيرائي از ميهمانان ، در جستجوي چيزي بود وسر انجام گمشده خود را در محمد نوجوان (ص) يافت.
او با دقت فراوان حركات و اعمال و سيماي ايشان را مي نگريست و بعد از غذا، هنگامي كه همه رفتند، نزد پيامبر (ص) آمد و از ايشان سوالاتي در مورد حالات و زندگاني آن حضرت به عمل آورد. آنگاه به پشت شانه پيامبر (ص) نگاه كرد، و در ميان دو كتف ايشان به جستجوي خالي كه بعدها مهر نبوت نام گرفت، پرداخت و آنرا بدان شكل كه انتظار داشت يافت.سپس به ابوطالب (ع) گفت كه اين نوجوان در آينده شأني عظيم خواهد يافت.(و در آخر به ابوطالب توصيه كرد كه رسول خدا(ص) را براي اينكه از خطر يهوديان در امان بمانند به شهر خويش بازگرداند.)
دوران جواني
پيمان جوانمردان يکي ديگر از وقايع مهم زنگي پيامبر(صلي الله عليه و اله ) قبل از بعثت ، شرکت ايشان در پيماني به نام "پيمان جوانمردان" است.
قبيله هاي ساکن در مکه با يکديگر خويشاوند بودند و پيمانهايي در ميانشان وجود داشت . به اين دليل و دلايل ديگر، هر قبيله از تعرض قبيله ديگر مصون بود. اما اگر غريبي به شهر مي آمد و به او ستمي ميرسيد ،هيچ مدافع و فرياد رسي نداشت .
يکبار مردي از قبيله اي کوچک براي تجارت به مکه امد ،در مکه "عاصِ بن وائِل" از او کالايش را خريد ،اما بهايش را نپرداخت .مرد غريبه در برابر ظلمي که به او شده بود از قريش ياري خواست ، اما هيچکس به فريادش نرسيد .
اين حادثه در گروهي از جوانان مکه تاثير جدي ايجاد کرد، از اين رو چند تن از جوانان قريش در خانه يکي از بزرگان خود جمع شدند و پيماني بستند که به موجب آن نگذارند به هيچ غريبي در شهر مکه ستمي برسد .و در برابر هر ستم آن قدر بايستند تا حق به حق دار باز گردد و نام اين پيمان حِلفّ الفُضول قرار داده شد. پيامبر(ص) نيز در اين پيمان شرکت کردند (ايشان از اعضاي اصلي اين پيمان بوده اند) ، که بعدها از آن به نيکي ياد مي نمودند.
شغلها و اشتغالات پيامبر
جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم .
بسيارى از پيامبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند، همچنان كه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است .
بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .
سفر و مسافرت ها
رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله)، به خارج از عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است: يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد.
البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرت هايى كرده اند . مثلا به طائف رفته اند , به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه است و صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند .
ازدواج پيامبر
حضرت خديجه(س) بازرگان بودند و از ثروتمندان قريش به شمار مي رفتند. ايشان گروهي ازمردان را براي تجارت به شهرهاي مختلف فرستاده و آنها پس از داد و ستد با اموال آن بانو در سود اين عمل با ايشان سهيم مي شدند.
چون حضرت خديجه(س) از راستگوئي و امانتداري وصفات پسنديده رسول خدا (ص) (که زبانزد خاص و عام بود) اطلاع يافتند به ايشان پيشنهاد دادند که براي تجارت به سوي شام رفته و سهمي بيشتر از تاجران ديگر برگيرند.
پيامبر(ص) نيز پذيرفتند وبه همراه ميسره -غلام مخصوص حضرت خديجه(س)- و مقداري کالاي گرانبها عازم شام شدند.هنگامي که به شام رسيدند ،حضرتش در سايه درختي نزديک صومعه يکي از راهبان فرود آمدند.راهب ازميسره پرسيد که" آن شخص که زير اين درخت نشسته کيست؟"ميسره پاسخ داد که" ايشان يکي از مردمان قريش واهل حرم (شهرمکه) است" .راهب گفت "سوگند به خدا که جز پيامبر کسي ديگر زير اين درخت ننشسته است".
پيامبر (ص) کالاهايي که با خود آورده بودند را فروخته و آنچه مي خواستند خريدند و به سوي مکه بازگشتند.
در اين سفر همه تجار سود بردند. بخصوص رسول اکرم(ص) که از ديگران سود بيشتري نصيبشان گرديد. پس از بازگشت هنگامي که حضرت خديجه(س) از ميسره در باره پيامبر (ص) سوال کردند، ميسره پاسخ داد که تمام کارهاي ايشان حساب شده و منظم و بر اساس عقل است. همچنين او وقايعي که در سفر رخ داده بود را بيان کرده وگفت: هنگامي که يکي از تجار از پيامبر (صل الله عليه و اله ) خواسته بود که به "لات "و "عّزّي"، دو بت مشهور در مکه ياد کند،ايشان امتناع کرده و گفته اند : "چيزي نزد من پست تر از لات و عّزّي نيست"
پس ازاينکه حضرت خديجه (س) از اين جريانات مطلع گشتند شخصي را نزد رسول خدا(ص) فرستاده وتوسط او پيغام دادند که به علت شرف و نسب والاي پيامبر(ص)در ميان قومشان و خصايصي چون امانتداري ،راستگوئي و نيکخوئي ، مايل به ازدواج با ايشان مي باشند.
چون پيامبر (ص) از اين موضوع با خبر شدند ، عموهاي خويش را خبر کرده و آنها را به خواستگاري حضرت خديجه فرستادند.
درا ين مجلس حضرت ابوطالب(ع) -عموي ايشان- سخن را آغاز کرده وپس از حمد و ثناي الهي و ذکر پاره اي ازخصوصيات رسول خدا(ص) ، از حضرت خديجه(س) خواستگاري کردند.آن بانو نيز قبول کرده وبدين ترتيب خود را به تزويج پيامبر(ص) درآوردند.
در اين زمان پيامبر(ص) 25 سال و بنا به گفته اکثر مورخان حضرت خديجه(س) 40 سال داشته اند .(البته براي ايشان سنين کمتري هم ذکر کرده اند
پس در زندگي پيامبر قبل از پيامبري تامل كنيد و مي بينيد رنج ها و مصائب زيادي را تحمل كرده و فراز و نشيب هاي فراوان را پشت سر گذاشته و مورد امتحان هاي فراوان قرار گرفته و سربلند بيرون امده و ياران با وفايي چون خديجه علي عبدالمطلب و... او را ياري كرده اند و در زمان كودكي نيز از وجود خدا با خبر بوده و به اميد خدا كارها را انجام مي داده و او برگزيده خدا بود تا در ان سپيده دم (27رجب) اولين ايات وحي بر او نازل شد و تبليغ را در راه خدا اغاز كرد.
حضرت رضا(ع) بر اساس نسبي كه از پيامبر اكرم (ص) و امير موُمنان علي (ع) به او رسيده بود فرزند خود را به جواد , زكي و تقي ملقب.
فرمودند . به جزء اين سه لقب حضرت جواد(ع) داراي القاب ديگري چون , قانع , مرتضي , نجيب : منتخب , متقي , متوكل , مرض, المختار , عالم و ... نيز بودند.
اما به جهت جود و سخاوت فراوان مشهورترين لقب امام محمد تقي (ع) به جهت جود و سخاوت فراواني (( جواد)) است .
گذشته از اين امام (ع) در بين شيعه و سني به باب المراد نيز شهرت دارد. كنيه حضرت امام جواد (ع) ابوجعفر است كه به وي ابوجعفر كافي نيز گفته مي شود ابوجعفر اول كنيه امام پنجم امام محمد باقر(ع) است به طور خاص ابو علي به امام نهم گفته مي شود.
سال شهادت
ابن ابي ثلج بغدادي متوفاي 325 هجري در تاريخ ائمه ، محمد بن يعقوب كليني متوفاي 328 هجري در اصول كافي ، شيخ مفيد متوفاي 413هجري در الارشاد ، طبرسي امامي متوفاي قرن پنجم در دلائل الامامة ، علامه مجلسي متوفاي 1111 در بحار الانوار، محدث قمي متوفاي 1359 هجري . در منتهي الامال سال شهادت حضرت را 220 هجري مي دانند .
روز شهادت و مكان شهادت
ابن ابي ثلج بغدادي و محمد بن يعقوب كليني روز شهادت حضرت را سه شنبه ششم ذيقعده سال 220هجري قمري و محمد بن حرير بن رستم طبري سه شنبه پنجم ذيحجه سال 220 هجري دو ساعت پس از بالا آمدن آفتاب را روز شهادت حضرت خوانده اند .
علامه مجلسي ، شيخ عباس قمي ، سيد محمد كاظم قزويني آخر ماه ذيقعده سال 220هجري را روز شهادت امام جواد بر مي شمارند . همه محدثان و مورخان به اتفاق مكان شهادت حضرت امام جواد (ع) را بغداد مي دانند .
حديث
«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِياءِ: أَمّا زُهْدُكَ فِى الدُّنْيا فَتُعَجِّلُكَ الرّاحَةَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُكَ إِلَىَّ فَيُعَزِّزُكَ بى، وَ لكِنْ هَلْ عادَيْتَ لى عَدُوًّا وَ والَيْتَ لى وَلِيًّا.»
خداوند به يكى از انبيا وحى كرد: امّا زهد تو در دنيا شتاب در آسودگى است و امّا رو كردن تو به من، مايه عزّت توست، ولى آيا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى كردى؟
رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص ) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركتمى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عربرا مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى . فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .
پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است .
پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .
البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار .
در السيرة الحلبية مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت .
در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه .
در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين
هزاروچهارصدوهشتاد سال پيش، در فصل بهار از سال فيل (570 از ميلاد مسيح) و در روز جمعه 17 يا 12 ماه ربيع الاول ، پس از سر زدن سپيده صبح، در مكه كودكي به دنيا آمد كه پدرش را قبل از تولدش از دست داده بود.

مادر جوان او – آمنه - نام كودك يتيمش را «محمّد» گذاشت و نميدانست كه محمد (ص) يتيم تا چند سال ديگر بيمادر نيز خواهد شد و بدين گونه بود كه اين در يتيم به پدربزرگش – عبدالمطلب – سپرده شد.
عبداله - پدر محمد - جواني بسيار زيبا، رشيد و مؤدب بود و در بين جوانان مكه، چون نگيني ميدرخشيد، به گونهاي كه دختران مكه آرزوي همسري او را داشتند، سرانجام آمنه، دختر وهب را كه از بستگان نزديك او بود به همسري برگزيد. آن دو يكديگر را عاشقانه دوست داشتند و آمنه به اين ازدواج ميباليد و عبداله را شوهري محبوب و ايدهآل ميديد؛ اما دست تقدير او را پس از گذشت بيست روز از ازدواجش تنها گذاشت و بين آنها جدايي افكند. جدايي كه به قصد كار صورت گرفت، اما در نهايت منجر به وفات او شد.
عبدالله به عزم سفر بازرگاني به سوي شام (سوريه) از مكه خارج ميشود و در بازگشت براي ديدار با خويشاوندان مادر به مدينه ميرود و در همانجا بيمار ميشود و وفات ميكند، در حالي كه تازه عروسش در مكه از او باردارد و با داشتن فرزند او در رحم، بي صبرانه انتظارش را ميكشد.
پس از مرگ پدر، سرپرستي محمد بر دوش پدربزرگش - عبدالمطلب - قرار گرفت كه بزرگ خاندان قريش يعني مهمترين و شريفترين قبيله عرب و داراي مسئوليت و منصب پردهداري خانه خدا و آب رساني و خدمت به زائران (حج گزاران) بود كه همه ساله فوج فوج براي زيارت كعبه(خانه خدا) رو به سوي مكه ميآمدند. عبدالمطلب شخصيتي ممتاز و برجسته بوده و در بين مردم به بخشش و سخاوت و وفاداري نسبت به عهد و پيمان خود شهرت داشت.
نياي دوم پيامبر «هاشم» برادر دو قلوي «عبدشمس» بود كه نسب آنان به اسماعيل و سرانجام به ابراهيم - پيامبر بزرگ اديان ابراهيمي(يهود، مسيحيت و اسلام) - ميرسد.
«عبدالله» يك بار ديگر در نوجواني، به جهت وفاي به عهد، از سوي پدرش عبدالمطلب، تا يك قدمي مرگ پيش رفت، ولي سرانجام نجات يافت.
داستان آن چنان كه تاريخ نويسان آوردهاند، از اين قرار بود كه: پس از سالها خشك شدن آب چاه زمزم، كه ماية حيات مردم در بيابان بي آب و علف مكه بود، عبدالمطلب تصميم گرفت اين منبع آب را دوباره حفر كرده و آب آن را رايگان در اختيار مردم و زائران خانه خدا قرار دهد. عبدالمطلب هنگامي كه با تنها فرزند خود – حارث - مشغول حفر چاه شد، احساس كرد كه بر اثر نداشتن فرزندان بيشتر در كارهاي بزرگ و خدمتهاي عظيم ناتوان است، لذا بين خود و خدا عهد كرد كه اگر فرزندانش به ده تن برسد، يكي را در برابر خانه خدا قرباني كند؛ اما كسي را از پيمان خود با خبر نكرد. پس از چند سال كه شما، فرزندان عبدالمطلب به ده رسيد، ميبايست به عهد خود وفا كند. در آن عصري كه اعراب در جاهليت و انحطاط اخلاقي به سر ميبردند و انواع مفاسد اخلاقي در جامعه جاهلي آن رواج داشت، وفاي به عهد و پرهيز از پيمان شكني و پاي بندي شديد به پيمان خود، از صفات برجستهاي بود كه در خانوادههاي شريف، به ويژه خاندان محمد و شخص عبدالمطلب وجود داشت، لذا از يك سو تصور قرباني كردن فرزند براي او بسيار سخت بود و از سوي ديگر بيم داشت كه مبادا پيمان خود را بشكند. سرانجام تصميم گرفت ماجراي نذر و عهد ديرين خود را با فرزندانش در ميان گذارد و پس از آنكه مورد موافقت و رضايت آنان قرار گرفت، به قيد قرعه، قرباني را انتخاب كنند. مراسم قرعه كشي اجرا شد و قرعه بنام «عبدالله» كه در آن زمان جوانكي نو رسيده و زيبا بود اصابت كرد. هنگامي كه عبدالمطلب دست در دست عبدالله به سوي قربانگاه حركت ميكرد، حركت «ابراهيم» براي قرباني كردن جوان زيبايش «اسماعيل» تداعي شد.